Sunday, February 14, 2010

دخترک چهار ساله

امروز برای اولین بار در مهد کودک دختر بچه 4 ساله ای را که پی پی کرده بود شستم دخترک تنها بچه ای است که می ماند تا 5 بعد از ظهر تا مادر ش که وکیل است تا از سر کار بیاید و ما هر روز پس از رفتن همه بچه ها یک آلمه مرثیه می شنویم تا به این کودک ترسیده بفهمانیم که همه جا امن است تا مادرش بیاید و امروز هم پس از کلی گریه و صحبت با یگدیدیگر وقتی آرام شد رفت دستشویی در آن ساعت دیگر خدمه ها هم نیستند


گفتم کمک می خوای؟ می خوای منم بیام؟ نگاهی عمیق کرد متفکرانه مرا نگریست و سری به علامت آری تکان داد و من رفتم مانده بودم که چه کنم جلوی در دستشویی ایستادم مردد نگاهش می کردم گفتم جیش کردی گفت هم جیش هم پی پی،دستکش یکبار مصرف دستم کردم تلاش می کردم از درونم با خودم مرتبط باشم تا مبادا در قیافه ام چیزی را نشان بدهم موجب آزردگی این کودک ناامن شود.

آنقدر ها هم سخت نبود ودخترک با آرامش از دستشویی بیرون آمد.

ای ایران ای مرز پر گهر

ای ایران ای مرز پر گهر --- ای خاکت سر چشمه هنر

دور از تو اندیشه بدان --- پاینده مانی و جاودان

ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم --- جان من فدای خاک پاک میهنم

مهر تو چون شد پیشه ام --- دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما --- پاینده باد خاک ایران ما

سنگ کوهت در و گوهر است --- خاک دشتت بهتر از زر است

مهرت از دل کی برون کنم --- بر گو بی مهر تو چون کنم

تا گردش جهان و دور آسمان به پاست --- نور ایزدی همیشه رهنمای ماست....

با مهرکانم این شعر را آغاز نموده ایم فکر نمی کردم دوستش داشته باشند بعد از دو سه روز آن را زمزمه می کنند و می خواهند که مدام آن را بخوانیم خودم وقتی با آ نها آن را می خوانم بدنم مور مور می شود به ایران می اندیشم به مرز پر گوهرم و این که آیا جانم را فدای آن می کنم یا نه؟ می خوانیم دور از تو اندیشه بدان، قلبم به در د می آید وقتی می بینم که این همه آشوب است و این همه انسان زیر باتون ها له می شوند، به مهرکان می نگرم و می اندیشم فردا هر کدام این ها کجا هستند یکی درکوچه پس کوچه ها ی... در به در دنبال مواد مخدر، یکی پزشک یکی ورزشکار یکی رفته گر یکی هم باتون به دست... صدایی مرا به خود می آورد خانوم یه بار دیگه بخونیم.

1/11/88

به ندرت روزی را در خانه هستم

به ندرت روزی را در خانه هستم مدام در حال رفتنم ایین رفتن ها به زندگیم معنا میدهد هم از بعد فیزکی و روانی و هم معنوی نمی توتنم بنشینم و بگویم که دارم بزرگ می شوم دارم می پویم.و امروز جمعه در خانه هستم از بودنم در خانه لذت میبرم از گرمای بخاری و از دوندگی فراوان روزهای گذشته ،انگار جمعه برایم معنا پیدا کرده حمام رفته ام ،موهای خیسم را روی لباسم رها کرده ام موسیقی با صدای لورنا مکنیت گوش می دهم و به ناخن هایم لاکی قرمز را میزنم همانطور که لاک می زنم به خاطر می آورمکه پدر شقایق معتاد است و به خاطر ندادن اجاره خانه به روستایی نقل مکان می کنند و حالا شقایق در نزد خانواده دای اش است تا بتواند از حروف الفبا را بیاموزد که حداقل حق او از زندگی است به یاد عارف می افتم که پدرش معتاد به شیشه است و هر شب به خاطر حالت روانی پدرش همه اعضای خانواده تهدید به مرگ و شکنجه می شوند به یاد علی رضا می افتم که شغل پدرش فروش میوه روی چرخ دستی است و دو تا از ترازوهایش را به اضافه ترازوی هماسیه شان را شهرداری گرفته و به او اجازه فروش نمی دهند به جز در بازار های محلی و دو برادر دیگرش .... وقتی باران می بارد تمام خانه خیس می شود چون سقف نم می دهد، به یاد متین و برادرش می افتم که مادر 24 ساله شان به دلیل اعتیاد پدر از او جدا می شود به دلگرمی می دهم که از پس زندگی اش بر می آید از محضر که بر می گردد روسری آبی براقی را به سر کرده انگار از عروسی می آید می دانم غمگین است اما شاد هم هست برایش در دلم دعا می کنم می گوید فکر می کردم خیلی طول بکشه اما زود تموم شد می گدیم خدارو شکر..... همچنان لاک می زنم و موسیقی گوش می کنم و جمعه است.

خیانت از فکر آغاز می شود

گفتی بی وداعی از تو فردا در آغوش دیگری بوده

ومن هر چه اندیشیدم نتوانستم باور کنم. خیانت از فکر آغاز می شود حتی خیانت به تو نبوده خیانت به خودش به خاطرات و حرمت عشقی چند ساله بوده،از خودم در شگفت شدم که چه دردی کشیدم 6 ماه تمام هر شب را با خیال او گذراندم و صبح با خیال او بیدار شدم و به گمانم که او را فراموش کرده ام با هوای او نفس می کشیدم وجودم مالامال از حضور نبوده اش بود به خود آمدم دیدم 6 ماه گذشته، 9ماه تمام هر روز صبح آرزو کردم کاش طلوع آفتاب را نبینم به اندازه زاده شدن کودکی، کودکی که در عالم واقع زاده نشد اما در درون من زاده شد، شنیده بودم که انسان به درد زاده می شود اما نمی دانستم این همه درد دارد. با خودم می اندیشیدم اگر روزی کودکی را در وجودم داشتم به زایمان طبیعی نباشد که درد دارد، دردی در جانم پیچیدو کودکم به درد زاده شد. چگونه می شود امروز با عشق همراه باشی و فردا از روی ترس و استیسال با دیگری؟ نه باورم نیست.

هیچ منطقی نتوانستم بیابم، چرا که نمی توانند آدمی را مجبور کنند، می توانند انتخاب ما را محدود کنند اما نمی توانند وادار کنند آنچه را که آن ها می خواهند انجام دهیم. گاه میمانی بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب می کنی به همین خاطر واژه شهادت در تمامی فرهنگ ها ارزشمند است تو برای زیر بار زور و تحقیرنرفتن شهادت را انتخاب می کنی.

18/10/88

Friday, January 1, 2010

چقدر دلم می خواهد بنویسم

هر روز که می گذرد انگار چیزی در وجودم بیشتر رشد می کند بزرگ می شوم با همه دلتنگی هایم می دانم که من قرار نیست کاری در این هستی بکنم فقط قرار است خودم باشم خود خودم.هر وقت به این می اندیشم آرام میگیرم اما وقتی می اندیشم ای وای وقت دارد می گذرد عمرم تمام شد اضطراب و بی قراری وجودم را میگیرد یا می گویم این چه زندگی است که من دارم صبح تا شب میدوم دریغ از سنار سه شاهی. گاهی همه اطرافیانم این انرژی منفی را به من می دهند کارت خوبه اما به فکر مسایل مالی هم باش، مضطرب می شوم.میدانم ایمانم به کاری که می کنم باید کم باشد که این گونه می شوم
به خدایم سوگند که کودکان را دوست دارم وتلاش میکنم که همه آدم ها را به صرف انسان بودنشان دوست بدارم نه به خاطر موقعیت اجتماعی و اعدادو ارقام کمی سخت است چرا که از کودکی آموختم درست است که انسان مقدس است اما بعضی ها بی فرهنگند و من ندانستم آن موقع بی فرهنگ یعنی چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



سلام بهانه امشب من برای نوشتن

سلام بهانه امشب من برای نوشتن،نمی دانم به اندازه چند کتاب،به اندازه چند داستان کرگدن و پرنده،چند داستان مترسک و چند داستان دو خط موازی می توانم همراهیت کنم، اما تا هرچند کتاب که نیاز داری می توانم باشم تا به آن چه می جویی دست یابی تا دردت را تسکین دهی.روزگاری کسی آمده بود و من می خواستم همه عشق هستی را از طریق او دریافت نمایم و او نمی خواست و اکنون تصمیم گرفته ام ببخشم و عشق را از ذره ذره هستی بجویم،هنوز نمی دانم اما شاید روزی که بروی باز غمگین شوم و دردمند اما دانسته ام که نخواهم مرد و پس از آن دوباره شکوفا می شوم.

9/10/88

كرگدن و پرنده


یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.


کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.


دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟


کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟


دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.


کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.


دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.


کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.


دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.


کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.


دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.


کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!


دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.


کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم.


دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.


کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟


دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.


کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟


دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...


کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.


داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید.


کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟


دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.


کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.


یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟


دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.


کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.


دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد.. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.


کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟


دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.


کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟


دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.


کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟


دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد.


کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!!!!!!!!!!!!!!!



گفتی که با این سوال ها می خواهی جنس مونث را بشناسی


!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!گفتی که با این سوال ها می خواهی جنس مونث را بشناسی


و من در شگفتم که تویکی از رازهای هستی را می خواهی با 4 تا کتاب و کلاس یه دوستی که نمی دانم تا کجا پیش رفته بشناسی به قول شاعر

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت

این همه عوامل مختلف که به جای این که این دو جنس مخالف را نزدیک هم کند از هم دورتر می کند و حساسیت و تضاد را دو چندان می کندکه از قبل تولد آغاز می شود از رنگ سیسمونی تا ای وای دختره، ای وای پسره شروع می شود. بدنیا که می آیند، اون دختره باید این جوری باشه این پسره باید این جوری باشه ،دختر نباید شیطونی کنه، پسره دیگه شیطونه .تو مردی مرد که گریه نمی کنه ،دختری مگه چرا گریه می کنی؟ یعنی شروع کن به پنهان کردن احساسات پاکت، دروغ بگو، وانمود کن.دختر سر به زیر باش، بلند نخند ،درست بشین، درست لباس بپوش و... مسایل جنسی که جای خود دارد. آلت تناسلی پسران اشکالی ندارد دیده شود آخه مرده، اما! دخترا حتی حرف هم نزن حالا تو خفه شو.زن مگه از بدن خودش خوشش می آید تو مگه آدمی؟و... زن و مرد که دو موجود کاملا متفاوت هستند ما هم هر چه می توانیم ایجاد فاصله می کنیم همان کاری که پدر و مادر های ما کرده اند.و یادمان می رود جدا از دختر و پسر بودن انسان بودن آن هارا ببینیم.
حالا بچه ها بزرگ شده اند، می خواهندبا هم دوست شوندازدواج کنند. فکر می کنی چه اتفاقی میافتد بین مردی که به مردانگی خودش خصوصا در فرهنگ ما افتخار می کنه و زنی که اگر هم افتخار می کنه وقتی ابراز می کنه مورد اهانت قرار میگیره.حالا اگه هنرمندید بروید زیر یک سقف با آرامش زندگی کنید و هزار حرف نگفته ای که می توانم برایت بگویم و مثال بزنم .

بازم بگو دخترا نامردن! نه دخترا نامردن نه پسرا ! نوع تربیت ما مشکل دارد اگه می خوای مونث بشناسی اول خودت رو بشناس، همین. شاد باشی.

23آذر1388


با او با بی تفاوتی قدم زدم


با او با بی تفاوتی قدم زدم شاید 5-6 دقیقه، می اندیشیدم به گذشته، یکسال و نیم شاید کمتر شاید بیشتر بود که ارتباط عاطفی ما قطع شده، آن روز ها گمانم این بود که تاب نخواهم آورد و خواهم مرد یا بلایی سرم می آید اما آن همه درد گذشت و هیچ نشد، گریستم، فریاد زدم، درد جسمی داشتم اما گذشت و حالا او ،اویی که اکنون می بینم کسی نیست که دیوانه وار دوستش داشتم.نه صدایش نه بودنش،حتی بویش را حس نمی کردم، هیچ تاثیری در من نداشت حتی ترجیح می دادم که با او قدم نزنم، خسته بودم وغمگین و سرشار از بغض، جویای دلیل خستگی ام بود.اما به او نگفتم،حتی نگفتم که سردرد های شدید دارم آنقدرکه چند باری راهی بیمارستان شده ام،با خودم اندیشیدم گفتم به او چه ربطی دارد.هر روز که می گذرد مطمئن تر می شوم که این ارتباط باید قطع می شد.عشق هیچ مانعی را نمی پذیرد جاری و روان و سیال چون رودی است که در جریان مداومش به دریا منتهی می شود و تا بی نهایت قابل بخشیدن، به غیر از این باشد دیگر عشق نیست. هر چند که درد بسیار کشیدم اما آموختم که بی شائبه باید عشق ورزید بی محابا و با ذره ذره وجود.



26آذر 1388



Thursday, December 31, 2009

دوباره می سازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش


دوباره می سازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم اگر چه با استخوان خویش

سالهاست که روزها این بیت را با خودم تکرار می کنم و هر بار می گویم حرف مفت نزن تو چه می کنی؟
اما حالا اندک زمانی است که فکر می کنم دارم این کار را می کنم از وقتی فرزندانم را می توانم در آغوش بکشم،از هنگامی که دانستم نبودنم اندک رنجی است برای فرزندانم، از زمانی که صبح ها به سختی این همه راه را از خارج شهر میروم تا به آنها برسم خسته و پریشان مملو از درد و تنهایی همچنان می روم چراکه عشق، شادی، محبت، مهربانی ، شوق و رویش را در آنان می بینم.گاهی شبها وقتی به خانه می رسم از سردرد و خستگی نای حرف زدن ندارم به روی تخت کوچکم رها می شوم و گاه ساعت ها می گریم، می دانم که تنها نیستم هزاران هزار مهرک عشقشان را بدرقه راهم کرده اند اما دلتنگم.دلتنگ ایران، دلتنگ کودکانی که شادی را از آنان دریغ می کنند که می توان حتی آنان را با بادکنکی شاد کرد دلتنگ خودم هستم.و می دانم که دلم عجیب برای خودم تنگ شده است.

25آذر1388


شبانه




یه شب مهتاب


ماه میاد تو خواب


منو می بره


کوچه به کوچه


باغ انگوری


باغ آلوچه


دره به دره


صحرا به صحرا


اونجا که شبا


پشت بیشه ها


یه پری میاد


ترسون و لرزون


پاشو می ذاره


تو آب چشمه


شونه می کنه


موی پریشون


تک درخت بید


شادو پر امید


می کنه به ناز


دسشو دراز


که یه ستاره


بچکه مث


یه چیکه بارون


به جای میوه ش


نوک یه شاخه ش


بشه آویزون...


یه شب مهتاب


ماه میاد تو خواب


منو می بره


از توی زندون


با خودش بیرون،


می بره اون جا


که شب سیا


تا دم سحر


شهیدای شهر


با فانوس خون


جار می کشن


تو خیابونا


سر میدونا:


(( عمو یادگار!


مرد کینه دار


مستی یا هشیار


خوابی یا بیدار؟))


مستیم و هوشیار


شهیدای شهر!


خوابیم و بیدار


شهیدای شهر!


آخرش یه شب


ماه میاد بیرون


از سر اون کوه


بالای دره


روی این میدون


رد می شه خندون


یه شب مهتاب


ماه میاد تو خواب


منو می بره


ته اون دره


اون جا که شبا


یکه و تنها


یه شب ماه میاد


یه شب ماه میاد...


16 آذر1388




ای زن

در ارتباط با آدم ها گاه سرگردان می مانی، چرا وقتی زنی چمدان سنگینی را بر می دارد و به سختی به این سو آن سو می کشد تا مبادا مزاحم کسی باشد می شنوی
خوب بگو یکی کمکت کنه

خوب که چی می خوای بگی با مردها برابری؟

و....

اگر کمک بخواهد گاه می شنوی

مجبوری ساک به این سنگینی رو جابجا کنی؟

بابا این زنها فقط به خاطر زن بودنشون کلی از آدم سوء استفاده می کنند.و... چه باید کرد؟

 

ای زن گاه آرزو می کنم زورقی باشم

برای تو

تا بدانجا برمت که می خواهی

زورقی توانا

به تحمل باری که بر دوش داری

زورقی که هیچگاه واژگون نشود

به هر اندازه که نا آرام باشی

یا متلاطم باشد دریای که در آن می رانی
 

دیگر نبودنت آزارم نمی دهد فقط بخشی از زندگیم هستی که گاهی به خاطرت می آورم

می ترسیدم اگر رهایت کنم بمیرم ،خسته بودم توان ادامه نداشتم نخواستم مدام برگردم ببینم آیا دوست داری که بیایی، می گفتی که می خواهی بیایی اما نمی توانی و من گفته بودم نمی توانم وجود ندارد نخواستن است که نمی گذارد.ما آموخته ایم پس از 2500 سال شاهنشاهی و 30 سال دموکراسی دیکتاتوری برایمان نسخه بپیچند. ناراضی هستیم داریم خفه می شویم احساس خفقان داریم اما در انتظار منجی هستیم که از کودکی نویدمان داده اند غافل از این که من منجی خودم هستم تو منجی خودت هستی حالا بیا دستهایمان را به هم بدهیم و ادامه دهیم. اما تو چسبیده بودی به جایی که بودی، بچه خوب بودن آدم خوب بودن برایت باارزش تر از وجود خودت بود و نخواستی که بیایی وشاید من ندانستم که تو دلت می خواهد جای دیگری باشد. رفتم و روزها گریستم گریستم و در شگفت بودم چرا اشکهایم پایان ندارد.سرم را به کودکانم گرم کردم تا از آنان بیاموزم در لحظه زندگی کنم تا با هم بیاموزیم هر کدام از ما مسئو ل احساس خودمان هستیم. این تغییریکی ازدردناک ترین تجربه های زندیگم بود این که مسئولیت احساس خودم را بپذیرم و اکنون سخت ترین، مثل درد زایمان، مثل رویشی دردناک مثل عقابی که 40 سال زندگی می کند و اگر پس از آن پرهای خود را بکند و این درد را تحمل کند 30 سال دیگر هم زندگی می کند مانده بودم که آیا می خواهم 30 سال دیگر زندگی کنم و شروع کردم به کندن پرهایم .

بی تو مهتاب شبی

بی تو مهتاب شبی بازاز آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو در خشید
باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت داخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حذر کن
ساعتی چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم، نتوانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم 
کسی بود می خواندم تا پس از عبور از نوجوانی و ورود در جوانیم بشنود اما سرگردان تر از باد بود و دیوانه تر از سنگی  به یکباره از کوه رهاشده بود... میبینمش اما نیست، حالا می خوانم با همه ی وجودبرای خودم، برای دلم
































گفتی تو چرا اینطوری فکر می کنی ؟حتی بعد از قطع رابطه عاطفی ما، با هم دوستیم و من در میان اشک و تاری چشمانم گفتم که این طور نیست، تو که بروی من که بروم تو می مانی و زندگی جدیدت ،عشق تازه ات تو اصرار داشتی که ما دوست می مانیم همیشه.رفتم و رفتی وامامنتظرشدم تا ببینم این دوستی که می گویی چگونه است.با این که دوستت داشتم ایمان داشتم با تو بودن یعنی مردن برای من مرداب شدن برای من .نه پیامی نه جویای حالی، نه تولدم را در خاطرت ماند،حتی پیام گذاشتی لطفا وقتی مرا میبینی دیگر دست نده، سرگردان مانده بودم خوب چرا؟مگر نگفته بود که ما دوستیم؟




رفت در ظلمت شب آن شب و شب های دگر هم



نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم



نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم



مانده بودم ما هنوز دوستیم؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!






Thursday, November 12, 2009

وطن


وطن٬وطن

نظر فکن به من که من

به هر کجا٬غریب وار٬

که زیر آسمان دیگری غنوده ام

همیشه با تو بوده ام

همیشه با تو بوده ام

اگر که حال پرسی ام

تو نیک می شناسی ام

من از درون قصه ها و غصه ها بر آمدم:

حکایت هزار شاه با گدا

حدیث عشق ناتمام آن شبان

به دختر سیاه چشم کدخدا

ز پشت دود کشت های سوخته

درون کومه ی سیاه

ز پیش شعله های کوره ها وکارگاه

تنم ز رنج٬عطر وبو گرفته است

رخم به سیلی زمانه خو گرفته است

اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده ام

یکی ز چهره های بی شمار توده ام

چه غمگنانه سال ها

که بال ها

زدم به روی بحر بی کناره ات

که در خروش آمدی

به جنب و جوش آمدی

به اوج رفت موج های تو

که یاد باد اوج های تو!

در آن میان که جز خطر نبود

مرا به تخته پاره ها نظر نبود

نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان

به گودهای هول

بسی صدف گشوده ام

گهر ز کام مرگ در ربوده ام

بدان امید تا که تو

دهان و دست را رها کنی

دری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده وا کنی

به بند مانده ام

شکنجه دیده ام

سپیده٬ هر سپیده جان سپرده ام

هزار تهمت و دروغ وناروا شنوده ام

اگر تو پوششی پلید یافتی

ستایش من از پلید پیرهن نبود

نه جامه ٬جان پاک انقلاب را ستوده ام

کنون اگر که خنجری میان کتف خسته ام

اگر که ایستاده ام

و یا ز پا فتاده ام

برای تو٬ به راه تو شکسته ام

اگر میان سنگ های آسیا

چو دانه های سوده ام

ولی هنوز گندمم

غذا و قوت مردمم

همانم آن یگانه ای که بوده ام

سپاه عشق در پی است

شرار و شور کارساز با وی است

دریچه های قلب باز کن

سرود شب شکاف آن ز چار سوی این جهان

کنون به گوش می رسد

من این سرود ناشنیده را

به خون خود سروده ام

نبود و بود برزگر را چه باک

اگر بر آید از زمین

هر آنچ او به سالیان

فشانده یا نشانده است

وطن!وطن!

تو سبز جاودان بمان که من

پرنده ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو

به دور دست مه گرفته پر گشوده ام

سیاوش کسرایی

من و مامانم

وقتی مامانم به خاطر کارش به سفر می رود، من می ترسم که وقتی برگردد مرا فراموش کند اما او هیچ وقت این کار را نکرده